Header
Rss   deli.cio   technorati








بی بی

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۱

خیلی دلم می خواست حرف بزنم و خودمو خالی کنم. دوست داشتم بگم ، از بی بی بگم . از بی بی بگم که دیگه ندارمش و کنارم نیست. از بی بی بگم که نیست که بغلش کنم و خودمو واسش لوس کنم. از بی بی بگم که هر وقت میدیدمش منو میبوسید و بهم لبخند میزد………… می خواستم بگم اما نمی دونستم چی بگم از کجا بگم. دلم خیلی پر شده. انگار یه چیزی تو دلم داره سنگینی می کنه. باور خیلی چیزها و حرفها سخته ؛ دیگه نداشتن آدمهایی که دوستشون داری یکی از اون واقعیت هایی که دوست نداری و نمی خوای باور کنی. شاید بخش بزرگی از حرفهای منو حسین زد. یادمه بچه که بودم بی بی هر روز صبح می رفت بازار و واسه ناهار همون روز خرید می کرد واسه منم یه زنبیل قرمز کوچیک خریده بود مثل زنبیل خودش . منم اول صبح پا میشدم و باهاش می رفتم ، اون سبزی و گوشت و مرغ می خرید و میذاشت تو زنبیلش و واسه منم پفک و بسکوییت می خرید و می داد بذارم رنبیلم. یه روز که رفته بودیم واسم یه چکمه صورتی خرید از این چبکمه هایی که جنسشون پلاستیکی بود و جلوشون یه دونه سر خروس. خدایا از کدوم خاطره بگم  که از موقعی که پر کشید و رفت خاطراتش یکی یکی جلو چشممه . آخرین باری که صورتشو دیدم زمانی بود که گذاشتنش تو خونه ابدیش برای چند لحظه روشو باز کردن که ما نوه ها ببینیمش سبک بود و صمیمی، آروم آروم چشماشو بسته بود و خوابیده بود. همون چند لحظه شده تسکین قلبم. بی بی خیلی خوب بود. بی بی من مثل تموم بی بی قصه ها صبور و مهربون و دوست داشتی بود.چی بگم خدا……………….
به قول میلاد ما نوه ها دیگه بی بی نداریم..

نوشته شده توسط : ردپا - Filed under: روزنوشت .

۳ نظر برای بی بی

  1. میلاد گفته :

    ایشالله خودت و حاجی و خانواده سلامت باشین همیشه….ای که بی بی ها میرن یه بدی دیگه هم سی ما نوه ها داره..ایکه ما تا وقتی بی بی داریم احساس نوه بودن داریم…هنو احساسات بچگیمون زندن..اما وقتی بی بی ها میرن..دیگه کم کم اسم نوه که از رومون ورداشته میشه…بچگیمونم انگار باش میره..ترس و لرز بزرگ شدن میاد تو قلبمون.
    خدا رفتگان همه رو بیامرزه

  2. ردپا گفته :

    ممنونم.
    چی بگممممم…….
    خدا مادربزرگ شما رو هم رحمت کنه.

  3. روزبه گفته :

    نمیدونم چی بگم :(((((((
    وقتی نوشته های تو و حسین رو خوندم خاطراتی زنده شد و تصورات نوشته هاتون امون چشمام نداد. خیلی سخته دوریشون خیلی …
    به قول هادی ، آجی تو و حسین خودتون یه آبادی هستین 🙂