Header
Rss   deli.cio   technorati








هفته ای که گذشت

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۷

سلام خوبید؟ وای نمی دونید این برای بار دومه که دارم می نویسم . یک بار نوشتم ثبت نکردم همش پاک شد حالا یادم نمی یاد چی نوشته بودم.
اول از همه به بهارخانوم و آقا افشین تسلیت می گم امیدوارم غم آخرشون باشه.
روز ۵ شنبه رفتیم خونه مریم خانومی تا بچه های وبلاگ نویس آش نذری بپزیم جای همه اونایی که نبودن خیلی خالی بود. بعد از اینکه اش پختیم شام خوردیم و بعد از اون آقای نوذری زحمت کشیدند و زیارت عاشورا خوندند و بعد از اون هم عکس یادگاری گرفتیم. ((قابل توجه آقای محمود انصاری کلی آشو باد زدیم.))
یکی بچه ها زحمت کشید و واسه من شیرینی آورد ومن هم مجبور شدم به همه تعارف کنم اما بچه ها هم بی انصافی نکردن همشو خوردند دریغ از یه دونه که اضافه بیاد و واسه خودم بمونه.(اونجا من کلی ظرف شستم ولی یکی بهم نگفت دستت درد نکنه.) عکسهای اون شب رو هم می تونید اینجا ببنید.دست آقا و خانوم باستی درد نکنه که خیلی زحمت کشیدند و سر و صدای ما رو تحمل کردند.
از آیین و آیینه عزیز و آتنای گلم هم ممنونم که دعوت من رو قبول کردند و تشریف اوردند. از دیدنتون خیلی خوشحال شدم .
دفعه قبلی که نوشتم خیلی بیشتر از این بود دیگه حوصله نداشتم از نو بنویسیم به خاطر همین خلاصه کردم.
در اخر هم یه جمله ای تو یکی از وبلاگا دیدم که خیلی خوشم اومد از نویسندش اجازه گرفتم و می خوام اینجا بذارمش.

گاهی به در و دیوار می زنی که کسی باشد، اما نیست.کسی که فقط با یک تلنگر بتواند تو را از زیر خروار ها  فکر ویروسی رها کند، اما نیست.راه می روی، کلنجار می روی، لعنت می فرستی، نفرین می کنی، مثل یک سنگ خواب می روی.
آفتاب بیدارت می کند.باور کن آفتاب کسی است.کسی که شب ها می رود پی بازیگوشی.
.

نوشته شده توسط : ردپا - Filed under: روزنوشت .

نظر این مطلب بسته شده است